حكيم زجاجى

602

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

145 چو بشنيد از او مازيار اين سخن * برون آمد از خيمه بىخويشتن ورا قارن پيلتن بند كرد * پى مهترى قطع پيوند كرد ز اسب اندرآمد دو دستش ببست * چو پيلى دگربار بر زين نشست به گردن درش كرد پيچان رسن * كشانش بياورد نزد حسن چو بنمود قارن چنان دست برد * مقامش بدان نامبرده سپرد 150 به دانش حسن گرد ، چون شمع كرد * همه مال‌هاى ورا جمع كرد مهندس ندانست آن را شمار * زمين سربه‌سر چارپا بود و بار فرستاد حالى رسولى حسن * به نزديك عبد اللّه خوش‌سخن از آن فتح و نصرت به دو مژده داد * ز كردار او نامور گشت شاد روان كرد مردى به بغداد زود * به دل در از آن شادمانى فزود 155 خليفه بدان فتح سر بركشيد * فرستاده ، زاو درّ و گوهر كشيد خليفه فرستاد پيغام باز * به نزديك عبد اللّه سرفراز كه آن حال با مصعب تندرست * بكن نسخه‌اى نغز و زى من فرست حسن را خبر كرد از اين حال مير * كه هان ، حال دشوار آسان مگير مكن محضرى روشن اى دين‌پناه * تو بين اندرآن نامه بىمر گواه 160 همه مال را نسخه‌اى كن روان * نهفته مگردان ز پير و جوان در آن كار بشتاب و تعجيل كن * همه خواسته زود تفصيل كن حسن در زمان دفتر آورد پيش * دبيران نشستند برجاى خويش نبشتند آن چيزها را تمام * ز خود و ز جوشن ز گرز و حسام همه جامه‌ها را شمردند نيز * به هركس ز نسخه سپردند چيز 165 ز دينار و درهم هزاران هزار * نه يك بار افزون ز شصت و دو بار درم بود نهصد هزار دگر * فزون بد بر آن پنج بار دگر جواهر براز هشت خروار بود * يواقيت و لعل گرانبار بود ز ديباى چينى و رومى حرير * ز تاج و كمرهاى نغز و خطير ببردند پنجاه خروار بيش * نهاده بر آن هر يكى مهر خويش 170 يكى جقه گوهر پر از آب و رنگ * كه آن را ندانست كس وزن و سنگ چو اين جمله بستند و كردند بار * حسن گفت با بدكنش مازيار